در لحظهای که این سطور نوشته میشود، ایران با زخمی باز زنده است. جامعهٔ ایران یکی از تاریکترین مقاطع تاریخ معاصر خود را از سر میگذراند. دهها هزار نفر در خیابانها کشتار شدهاند؛ معترضانِ زخمی توسط نیروهای امنیتی از بیمارستانها ربوده میشوند؛ و اعدامها در زندانها به شکلی صنعتی ادامه دارد. خانوادهها آیینهای سوررئال سوگواری را بهجا میآورند؛ در رقص و عزا فرزندان خود را به خاک میسپارند، فرزندانی که هرگز فرصت نیافتهاند زندگیشان شکل بگیرد. تصاویر سردخانهها بیوقفه دستبهدست میشوند؛ پدران و مادران نام فرزندانِ جانباختهشان را فریاد میزنند، با امیدی نومیدانه به پاسخی که هرگز نخواهد آمد. این تصاویر چون گُرز ویرانگر فرود میآیند: بیپرده، بیامان و تاریک.
همزمان، آرایش نظامی ایالات متحده پیرامون نزدیک به ششهزار کیلومتر مرز ایران در حال شکلگیری است. گمانهزنیها شدت میگیرد: آیا ترامپ ماشه را خواهد کشید، چه زمانی، و چه کسی نخست سقوط خواهد کرد؟ آنچه قابلِ تأمل است، و در عین حال کاملاً قابل درک، این است که پس از این کشتار، تنها مسیر قابل تصور برای تغییر قاطع از ماشین نظامی آمریکا میگذرد. نجات برونسپاری شده است. عاملیت جابهجا شده است. این وضعیت تصادفی نیست، بلکه حاصل یک حلقهٔ بازخوردِ تاریخیِ طولانی است.
رضا نگارستانی در مقالهٔ اخیر خود که در نشریهٔ tripleampersand وابسته به The New Centre منتشر شده، از یک دیالکتیک ساسانی-صفوی سخن میگوید: واقعیتی سیاسی که در آن جامعهٔ ایران پیوسته میان ساختارهای اقتدارِ تقدیسشده در نوسان است، خواه در قالب خدا، ملت، انقلاب یا تقدیر. حاکمیت بارها و بارها در جایی بیرون از امکان مناقشه لنگر میاندازد. قانون به مرتبهای فراتر از بازنگری انسانی ارتقا مییابد. مخالفت نه بهمثابه اختلاف نظر، بلکه بهعنوان کفر تلقی میشود. نگارستانی، با کمک محمد سالمی، «ترم سوم» را پیشنهاد میکند: پروژهای تاریخی و سازمانی که این تداوم را نه بهعنوان سرنوشت، بلکه بهمثابه تکنولوژی سیاسی در نظر میگیرد؛ چیزی که میتوان آن را تحلیل کرد، از هم گشود و بازطراحی نمود. وظیفهٔ این پروژه، بازپیکربندیِ حاکمیت، قانون، آموزش و خرد عمومی است؛ بهگونهای که اقتدار دیگر تقدیس نشود و مخالفت دیگر بهعنوان ارتداد جرمانگاری نگردد.
برای فهم اینکه چرا این پروژه امروز دستنیافتنی مانده است، باید یکی از ساختارهای مادیِ محافظ نظم موجود را نام برد: ساختاری که بهطور قاطع هرگونه خروج ساختاری را مسدود میکند.
آنچه بیش از دو قرن حیات سیاسی ایران را شکل داده، نه اسلام بهمثابه باور، بلکه اسلام بهمثابه زیرساخت بوده است. از اواخر قرن هجدهم، مکتب اصولیِ تشیع نهفقط از طریق آموزه، بلکه از طریق سازماندهی بر جامعهٔ ایران مسلط شده است. این مکتب سلسلهمراتب را در قالب مرجعیت، اقتدار روحانیت را از طریق مجتهد، و اطاعت را از رهگذر تفسیر و تقلید تولید کرد. برخلاف مکتب اخباری که هرگونه تفسیر فراتر از تعالیم دوازده امام را رد میکرد، تشیع اصولی یک نظام سراسری از مساجد، حوزههای علمیه، بنیادها، اوقاف خیریه و مراجع قضایی بنا نهاد. اینها مکانهای صرفاً نمادین نبودند، بلکه گرهگاههای مادیِ هماهنگی، تأمین مالی، مشروعیت و تداوم بودند.
جنبشهای عمومی در ایران نه صرفاً به سببِ گستردگی یا خودجوشیشان، بلکه به این دلیل موفق شدند که فرم داشتند. از جنبش تنباکو در ۱۸۹۱ تا انقلاب مشروطهٔ ۱۹۰۵، و بهطور تعیینکننده در انقلاب اسلامی ۱۹۷۹، مساجد نقش تالارهای اجتماع، مراکز ارتباطی و نقاط توزیع را ایفا کردند. پیامها بدون رسانه منتقل میشدند، منابع مالی بیرون از نظارت دولت گردش میکرد، مناسک کنش را هماهنگ میکرد، و دین به تدارکات بدل شد. این زیرساخت امکان انقلاب را فراهم کرد.
آنچه پس از ۱۹۷۹ رخ داد نه تداوم بلکه وارونگی بود؛ همان نظام توسط دولت تئوکراتیک جذب شد و به درون چرخید. مساجد از پناه دادن به مخالفت دست کشیدند و به نظارت بر آن پرداختند؛ اقتدار روحانیت از میانجیگری به اِعمال زور تغییر شکل داد؛ تأمین مالیِ مستقل دینی به استخراجِ همراستا با رژیم بدل شد. آنچه پیشتر در کنار دولت عمل میکرد، در آن ادغام شد، بیآنکه استقلال درونی خود را از دست بدهد.
از همینرو نمیتوان بهطور معنادار از یک دولت واحد در ایران سخن گفت. جمهوری اسلامی از خلال یک صورتبندیِ ساختاریِ دوگانه حکومت میکند. در کنار وزارتخانهها، قوانین و نهادهای اداری رسمی، یک زیرساخت اسلامیِ متراکم با جریانهای مالی مستقل، سازوکارهای مالیاتی (همچون خمس و زکات)، نظامهای رفاهی، مالکیتهای املاک از طریق اوقاف و بنیادهای مذهبی، اقتدار قضایی موازی، و بازوهای قهریِ تعبیهشده که از طریق بسیج و شبکههای روحانیِ همسو با سپاه پاسداران عمل میکنند، فعالیت دارد. این نهادها بیرون از پاسخگویی عمومی و نظارت مدنی عمل میکنند. آنها مکمل دولت نیستند؛ بلکه با آن رقابت میکنند، آن را منضبط میسازند و نهایتاً بر آن غلبه مییابند. بهبیان دیگر، زیرساخت اسلامی بهمثابه یک قطب مادیِ حاکمیت، موازی با خودِ دولت عمل میکند.
این دوگانگی تصادفی نیست، بلکه علت اصلیِ شکست تاریخیِ نهادهای مدنی در تثبیت قدرت در ایران است. اتحادیههای سکولار، انجمنهای مستقل، آموزش خودمختار و سازمانهای مدنی بهطور سیستماتیک تضعیف شدهاند، نهفقط از طریق سرکوب، بلکه بهواسطهٔ یک نابرابریِ عمیقِ زیرساختی که طی قرنها شکل گرفته است.
فرسودگی و استیصالِ مشهود امروز، بنابراین، صرفاً سیاسی یا روانی نیست؛ بلکه زیرساختی است. جامعهٔ ایران با دستگاهی روبهروست که نسلها فرصت داشته خود را از نظر فضایی، مالی و نمادین تثبیت کند، در حالیکه همزمان بدیلهای مدنی را بهطور منظم از زمان، حفاظت و عمق مادیِ لازم برای بلوغ محروم کرده است.
در چنین شرایطی است که تخیلاتِ احیاگرایانه جذابیت مییابند، بهویژه عصر پهلوی، ایران پیش از انقلاب و شکوه پیشااسلامی. نوستالژیِ بیتردید حاضر در این تخیلات، نه غیرعقلانی است و نه از نظر سیاسی توخالی. این نوستالژی پاسخی است به خفگی ملی و عدمتقارن، به تجربهٔ مواجهه با یک ماشین تمامیتخواه بدون هیچ ضدساختار همسنگ. اما ایرانیان همچنان در همان تداوم گرفتار ماندهاند. موضوع پرستش تغییر میکند، اما خودِ تقدیس دستنخورده باقی میماند.
درست همینجاست که بنبست اصلی قرار دارد. استراتژی خروجی که «ترم سوم» پیشنهاد میکند، یعنی کار کُند و دشوارِ بازطراحی نهادها و خرد عمومی، مستلزم ظرفیت سازمانی، صبر تاریخی و مازاد شناختی است. اینها فضیلتهای فرهنگیای نیستند که بتوان آنها را به اراده فراخواند؛ بلکه شرایط زیرساختیاند. در رژیمی با حاکمیت دوگانه، که در آن زیرساخت اسلامی همچنان بهعنوان دولتی موازی عمل میکند، چنین شرایطی نمیتوانند پدید آیند.
در پیکربندی کنونی، تقدسزدایی نهادی نهفقط به تعویق افتاده یا دشوار است، بلکه از نظر ساختاری مسدود شده است. تا زمانی که زیرساخت اسلامی بهمثابه حاکمیتی موازی عمل کند، هیچ بدیل مدنیِ پایداری نمیتواند تثبیت شود، و هیچ بازطراحیای از قانون، آموزش یا خرد عمومی مجال ریشهدواندن نخواهد یافت.
بهبیان دیگر، هر گذاری که در پی گشودن راه برای یک خروج سوم باشد، باید با پروژهای از الغا، تخریب و اختهسازیِ اسلام سیاسی آغاز شود.
سکولاریسمِ اعمالشده توسط دولت، حتی زمانی که ریشه در نوستالژی ملیگرایانه دارد، در اینجا یک کارکرد ساختاریِ حیاتی ایفا میکند. این سکولاریسم باور را آزاد نمیکند؛ بلکه در سطح زیرساخت مداخله میکند. دولت پنهانِ اسلامی را از طریق قطعِ تأمین مالیِ روحانیت از حیات عمومی، لغو مالیاتهای دینی و نظامهای رفاهی موازی، انحلال اوقاف و رژیمهای مالکیت مذهبی، خارج کردن مساجد از کارکردهای سیاسی، نظامی و نظارتی، و حذف اقتدار فراقضایی، برمیچیند. وظیفهٔ آن، تخریب پایههای مادیای است که اسلام سیاسی از خلال آنها خود را بهعنوان نیرویی حاکم بازتولید میکند.
سکولاریته در اینجا نه بهمثابه افق اخلاقی، بلکه بهعنوان ابزار باید فهمیده شود. میدان را پاکسازی میکند و سازوکاری را که پیوسته اقتدار قدسی را بازتولید میکند از میان برمیدارد. پس از برچیده شدن این زیرساخت، خلائی پدید خواهد آمد که در انتظار پُر شدن است. زیرساخت مدنی باید آگاهانه در جایی ساخته شود که پیشتر زیرساخت اسلامی ایستاده بود. آموزش، قانون، فضای عمومی و سازمان اجتماعی باید بهعنوان حوزههایی سکولار، رویهای و قابل مناقشه بازسازی شوند. تنها تحت این شرایط است که پروژهٔ تاریخی و سازمانیِ پیشنهادیِ نگارستانی و سالمی میتواند به اجرا درآید.
خاکِ نظم سکولار بارورتر است، اما معصوم نیست. چنین گذاری تقریباً بهطور حتمی مستلزم دستی سختگیر است، و اقتدار در شکلی متمرکز و انضباطی بار دیگر ظاهر خواهد شد. شبحِ پادشاهی الهی بازخواهد گشت؛ بیخدا، اما نه بیفرمان. این یک خطر است، و بهنظر میرسد گریزی از آن نیست.
آنچه تعیینکننده باقی میماند، نه این است که آیا ارادهای برای تغییر وجود دارد، بلکه این است که آیا حافظهٔ جمعیِ جامعهٔ ایران میتواند بهعنوان یک ارز سیاسیِ معتبر برای گذار عمل کند. حافظهای انباشته از چرخههای مکررِ اقتدارِ تقدیسشده، سرکوب، خیانت و فروپاشی؛ حافظهای که بهای آن با خون، تبعید، زندان و فرسودگی پرداخت شده است. دقیقاً همین حافظه است که شاید امکانِ نتیجهای متفاوت را فراهم کند؛ نه از طریق ردِ کاملِ اقتدار، بلکه با جلوگیری از تقدیس آن. نظمی سکولار و مشروطه، متکی بر حاکمیت پارلمانی و رویههای قانونی، میتواند از این حافظهٔ جمعی بهعنوان ارزی گرانبها برای پوششِ هزینههای سیاسیِ الغای دولتِ موازیِ اسلامی بهره گیرد. تنها این حافظه، نه خوشبینی یا آرمانهای انتزاعی، ممکن است بتواند چنین گذاری را بهسوی یک دولتِ واحد و پایدار تضمین کند؛ گذاری که پیششرط ریشهدواندن «ترم سوم» است.